محمود بن على خواجوى كرمانى

84

غزليات خواجوى كرمانى ( فارسى )

173 [ زلف ليلىصفتت دام دل مجنونست ] ح زلف ليلىصفتت دام دل مجنونست * عقل بر دانهء خال سيهت مفتونست تا خيال لب و دندان تو در چشم منست * مردم چشم من از لعل و گهر قارونست پيش لؤلئى سرشكم ز حيا آب شود * درّ ناسفته كه در جوف صدف مكنونست عاقل آنست كه منكر نشود مجنون را * كآنكه نظّارهء ليلى نكند مجنونست خون شد از رشك خطت نافهء آهوى ختا * گرچه در اصل طبيعت چو ببينى خونست عقل را كنه جمالت متصوِّر نشود * زانكه حسن تو ز ادراك خرد بيرونست مىپرستان اگر از جام صبوحى مستند * مستى ما همه زان چشم خوش ميگونست تا جدا مانده‌ام از روى تو هرگز گفتى * كان جگر خستهء دل‌سوخته حالش چونست رحمتى كن كه ز شور شكرت خواجو را * سينه آتشكده و ديده ز غم جيحونست 174 [ آن ترك پريچهره مگر لعبت چينست ] ح آن ترك پريچهره مگر لعبت چينست * يا ماه شب چارده بر روى زمينست در ابر سيه شعشعهء بدر منيرست * يا درشكن كاكل او نور جبينست آن ماه تمامست كه بر گوشه بامست * يا شاه سپهرست كه بر چرخ برينست گويند كه زيباست به‌غايت مه نخشب * ليكن نتوان گفت كه زيباتر از اينست آن لعل گهرپوش مگر چشمهء نوشست * يا درج عقيقست كه بر دُرِّ ثمينست هرچند نمك چون شكرت شور جهانيست * ليكن لب لعلت نمكى بس شكرينست اين نكهت مشكين نفس باد بهارست * يا چين سر زلف تو يا نافهء چينست بالاى بلندت كه ازو كار تو بالاست * بالاش نگويم كه بلاى دل و دينست خواجو اگرش تيغ زنى روى نپيچد * زيرا كه تو سلطانى و او ملك يمينست 175 [ آن حور ماه‌چهره كه رضوان غلام اوست ] ح آن حور ماه‌چهره كه رضوان غلام اوست * جنّت فراز سرو قيامت قيام اوست گر زانكه مشك ناب ز چين مىشود پديد * صد چين در آن دو سلسلهء مشك‌فام اوست مقبل كسى كش او بغلامى كند قبول * اى من غلام دولت آن كو غلام اوست